۲۹ اسفند ۱۳۸۹

میخواستم که خود را از غم خلاص شویم.

تعجب نکنید
دلم براش تنگ شده

روزی که کلک تقدیر در پنجه قضا بود در لوح آفرینش غم سرنوشت ما بود

۲۰ دی ۱۳۸۹

عادتم داده خیال تو که یادم باشد


چند روز پیش بود که بهت گفتم خوابتو دیدم :
خواب دیدم با محمد بودی یه پسر هم قد و هم سن خودت کاپشن مشکی شلوار لی آبی
معمولی نه زیاد شیک نه زیاد ساده


پریشبا دلم برات تنگ شه بود درست موقع عصری که خونه بودم . مزاحمت نشدم و پیامی ندادم

جالبه که کسی مثل من دلم برای حمید تنگ میشه - حمید ته شادی و من ته نا امیدی

هزار بار تا حالا بهت قول دادم اینجوری نباشم
نمیشه انگاری


بوس -فدات